|
بسم الله الرحمن الرحیم
پلکی به هم زد آدم و ناگاه دید هست وقتی که در حیاط حرم می وزید هست
بعدا یقین به نور شما کرد دید نیست با شک نگاه کرد خودش را و دید هست
پس بی خیال زردی پائیز شد و گفت : تا انبساط سبز شما هست عید هست
هر لحظه کهنه می رود و تازه می رسد اینجا چقدر آمد و رفت جدید هست
از سینه چاکهای شما کم نمیشود در دشت لاله خیز همیشه شهید هست
با سنگهای فرش حرم حرف می زنم اینجا چقدر سنگ صبور سفید هست !
دل را به دست پنجره فولاد میدهم اینجا برای هر دل بسته کلید هست
من از کبوتران حرم هم شنیده ام فرصت برای بال اگر می پرید هست
یاعلی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:30  توسط رضا جعفری
|
|
|