|
بسم الله الرحمن الرحیم
اشراق مانوس
آئينه اش را آب كرد اشراق مانوسي آينده اش را گفت قدّيسي : كه قدّوسي
پيش تجلي اش همه موساي مدهوشند اين شعله را قابل نباشد هيچ فانوسي
در رفتنش امّيد برگشتن نمي بينم پشت سرت مي گفت ظرف آب مايوسي
پس لرزه هاي اتفاقي سخت در راه است دارد زمين در خواب مي بيند چه كابوسي ؟
يعقوب دارد مي دود تا گودي مقتل آمد صداي يوسف در چاه محبوسي
از گرگها مانده به جا آثار خونيني افتاده روي خاك ها پرهاي طاووسي
در چهره اش پيدا شد آثار شكستي سخت چين و چروك واضحي ، خطهاي محسوسي
از هق هق اش جز قهقهه چيزي نمي بيند دارد چه با او مي كند فرياد معكوسي ؟
لفظي كه معناي عزايش را رسا باشد پيدا نخواهد كرد ذهن هيچ قاموسي
بايد مواظب باشي اي باد سحرگاهي چون كه ز هم پاشيده اين جسمي كه مي بوسي
محرم 83
یاعلی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 13:41  توسط رضا جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم این دو غزل در سوگ سوختگان مسجد ارک است .یادشان گرامی.
شب پنجم
ارك را خواست و فرمود كه آتش گيرد رفت آماده شود زود كه آتش گيرد
ديد با سوختنش عرش خدا مي سوزد چهار شب ارك دو دل بود كه آتش گيرد
چهار شب دود فقط داشت ولي شعله نداشت چهار شب گفت به اين دود كه آتش گيرد
خود به خود خاك نمي سوخت ، خدا لطفي كرد اندكي عشق بيفزود كه آتش گيرد
هر كه چون حضرت موسي هوس كفش نداشت قسمتِ آن شب او بود كه آتش گيرد
هر كه را جاي بهشتيش نشان مي دادند تا شود راضي و خوشنود كه آتش گيرد
متصاعد شده عطر حرم ، اين است ؛ بلي اثر مسجدي از عود كه آتش گيرد
اين مسايل به دعا نيست اگر سوخت كسي خواسته حضرتت معبود كه آتس گيرد
تحیرهای مشکی
در پيش چشمان تحير هاي مشكي مي سوخت دست و پاي چادرهاي مشكي
چيزي براي مسجد از ديشب نمانده است جز چهارچوب دودي ، آجرهاي مشكي
فرداش دلگير از نرفتن ، رفته ها را تشيع مي كردند دلخورهاي مشكي
ديدم كه لبريز است ظرف اشك هاشان گفتم سلام اي جمع سر پُر هاي مشكي
ديدم به خود آمد تكاني خورد اين شهر از سينه ي سرخ تلنگر هاي مشكي
یاعلی
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:39  توسط رضا جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم
افتاد دست بلندي ، مشكي كه خالي خالي پيش نگاه شريعه ، در همين جا ، اين حوالي
ظرفيت چشم او را ، كيفيت اين سبو را هرگز نخواهيد فهميد اي ظرف هاي سفالي
اينجا همه تشنه هستند ، اين واقعيت ندارد اين حرف ها را در آورد از خود فرات خيالي
خوردن ندارد بگوييد ، اين ميوه آبي ندارد كي ديده سيراب گردد ، لب تشنه از مشكِ كالي
ديگر نمانده عمودي در خيمه ات تا بخيزي دستي نمانده برايت تا چشم خود را بمالي
تو دست دادي و جايش يك مُشتِ پُر را خريدي پس بالهايت گرانند بايد به بالت ببالي
گفتي برادر بيايد اين بوي سيب از حسين است چشمي نداري ببيني : آمد ولي با چه حالي
گفتند : آيا عمو رفت ، گفتند و آنقدر گفتند شايد جوابي بگيرند اين جمله هاي سئوالي
ديدم قيامت بپا شد چشمي به حرف آمد و گفت : اينجا همه آب خوردند از دستهاي زلالي
بعد از تو بايد بخشكد اندام هرچه كه درياست بعد از تو بايد ببارد اين آسمان ، خشكسالي
تو سفره كردي دلت را تا ما گرسنه نباشيم ما غافلان باز هر روز دنبال نان حلالي
یاعلی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 10:29  توسط رضا جعفری
|
|
|